بوی خوش عشق...

..::::مرادریاب من خوبم ،هنوزم آب میکوبم ،هنوزم شعر میریسم ،هنوزم باد میروبم::::..

می دانی؟
 
یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است
 
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

...
... باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند.
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 11:41 توسط محسن(سکوت گوش خراش)|

به نام خدایی که  از روی مهربونی از اونجایی که میخواست کسی تنها نباشه عشق و آفرید ولی ما اون و به یه دروغ تبدیل کردیم.دروغ میگیم تا عاشق تر بنظر بیایم.دروغ میگیم تا یکی رو مال خودمون کنیم.دروغ میگیم تا از دستش ندیم.عشق دیگه وجود نداره.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 21:37 توسط محسن(سکوت گوش خراش)|

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
من همه تن انا اللحقم ،‌ کجاست دار ، خسته ام

در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام

کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام

در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام

به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام

دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام

همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام

به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام

قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام

گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام

همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنکه یار ماست
از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 13:32 توسط محسن(سکوت گوش خراش)|


به عشق دیدنت من دیوونه / نشستم روی پله های خونه

امیدوارم تا وقتی بر میگردی / نفس کشیدنو یادم بمونه

تو خونه وقتی دلتنگ تو میشم / سراغ عکسای قدیمی میرم

یکی یکی میبوسم عکسامونو / تورو میبینمت آتیش میگیرم

صبوری کردم این سال ها که رفتی / شاید برم دیگه حالا که رفتی

چه قولایی که دادی عاشقونه / چه حرفایی که بایدو نگفتی

صبوری کردم این سال ها که رفتی / شاید برم دیگه حالا که رفتی

چه قولایی که دادی عاشقونه / چه حرفایی که بایدو...

تازگیا خلوت این خونرو دیدی / مثل من این شبارو تنهایی کشیدی

اما تواین خونه پر از امید بوده / چشمامو دوختم به در هرگز نرسیدی

پیش خودت نگفتی من دلم بگیره / پیش خودت نگفتی تنهایی بمیره

از پیش من رفتی گرفتی دست اونو / قلبتو از من واسه ی همیشه سیره سیره

صبوری کردم این سال ها که رفتی / شاید برم دیگه حالا که رفتی

چه قولایی که دادی عاشقونه / چه حرفایی که بایدو نگفتی

صبوری کردم این سال ها که رفتی / شاید برم دیگه حالا که رفتی

چه قولایی که دادی عاشقونه / چه حرفایی که بایدو........

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 23:35 توسط محسن(سکوت گوش خراش)|

من در اوج آسمانم .نزدیک حدا. وتو کنارم نیستی

تنهایم خداهم با من قهر است.

تنها در اوج آسمان ، می ترسم از این تنهایی.

شاید همش بهانه است.

من در خیابان عاشقی  ،کوچه  جدایی ،بنبست تنهایی ساکنم...

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:11 توسط محسن(سکوت گوش خراش)|

مینویسم ، هر روز  در هر لحظه در سکوت مینویسم.نوشته هایی که در ذهنم حک میشود.کلمات ،جملات ،معنی ها عوض شده .دیگر آب پاک نیست  روز سپید و شب سیاه نیست.زندگی چه سود وقتی یار نیست دلدار نیست غمخوار نیست.یا   یار هست اما با یار دگر  شوق دگر  عشق دگر و تو هنوز در شبهایت در تنهائیت در در غمهایت به دنبالش میگردی.سکوت ، حرفی قدیمی با معنی جدید.سکوت را فریاد بزن ، سکوتی گوش خراش.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 21:28 توسط محسن(سکوت گوش خراش)|

بگذار ، که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبکبال ،
پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز
سیمرغ طلایی پرو بالی ست که – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
پرواز به آنجا که سرود است و سرورست .
آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح
رویای شرابی ست که در جام بلور است .

آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است !

من نیز چو خورشید ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم که نپویم
هر صبح ، در آیینه جادویی خورشید
چون می نگرم ، او همه من ، من همه اویم !

او ، روشنی و گرمی بازار وجود است .
در سینه من نیز ، دلی گرم تر از اوست .
او یک سرآسوده به بالین ننهادست
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست .

ما هردو ، در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب ، پا به فراریم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان ، محو تماشای بهاریم .

ما ، آتش افتاده به نیزار ملالیم ،
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم ،
بگذار که – سرمست و غزل خوان – من و خورشید :
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم .

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 20:35 توسط محسن(سکوت گوش خراش)|

به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا ،
پر قاصد ها ییست که خبر می آرند،
از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک .

روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است
که صبح،به سر تپهی معراج شقایق رفتم

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 22:10 توسط محسن(سکوت گوش خراش)|

آسمان چشم او آیینه کیست؟
نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 11:46 توسط محسن(سکوت گوش خراش)|

خیلی بده که آدم واسه انجام ندادن کاری که دوس داره قول بده و بخواد تا آخر رو قولش بمونه
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 23:3 توسط محسن(سکوت گوش خراش)|


آخرين مطالب
» حسین پناهی
»
»
» صبوری
» بن بست تنهایی
» سکوت
» پرواز با خورشید
» هیسسسس
»
»

Design By : Pichak