تبليغاتX
عشق بايد باشد...........

عشق بايد باشد...........

تا حالا واسه کسی گریه نکرده بودم.یعنی ...یعنی فکر میکردم تو این دنیا کسی ارزش گریه کردن نداره ...چه اشتباه بزرگی می کردم ...واست گریه کردم  و تو ندیدی تو حتی صدای حق حقم و نشنیدی.رفتی ...رفتی و با رفتنت نه تنها از عشق من کم نشد که این عشق 1000برابر شد اونایی که الان دارن این مطلبو میخونن نمی دونن من چه چیزی رو از دست دادم .نمیدونم شاید هیچ موقع تورو بدست نیاورده بودم و این فقط یه سراب بود ویا یک رویا.................

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت12:44توسط محسن | |

شاید موقعیت مناسبی نبود که من بخوام یکی رو دوست داشته باشم .اون روز من یکی از عزیزانم و از دست داده بودم. شرایط رو حی مناسبی نداشتم . اون بنده خدا همش در حال تکاپو و پذیرایی از مهمونا بود .یه دفه پسر خالم برگشت به من گفت محسن ببین فلانی چقد بزرگ شده گفتم آره .....ولی انگار آدما فقط بزگ شدن خودشون و میبینن. ۲ سال از من کوچیکتر بود قد متوسط با صورتی کشیده به نطرم خیلی قشنگ اومد .اون روز گذشت... شب موقع خواب نمیدونم چطور شد که همش تو فکرش بودم و تاصبح خوابم نبرد .چند روز بعد دوباره تو یه مهمونی . مهمونی که چه عرض کنم یه مجلس که به احترام اون مرحوم برگزار شده بود دیدمش . بیشتر بهش دقت کردم واقعا واسه خودش خانمی شده بود . اون شب هم دوباره فکر عزیزم نذاشت من بخوابم . اول فکر کردم یه دوست دشتن ساده به واسطه آشنایی قدیمیه اما یکم که گذشت دیدم که دیگه کار از کار گذشته.....بله عاشق شدن من از اینجا شروع شد...

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت23:29توسط محسن |

از اين به بعد ميخوام مطالبي متفاوت با مطالب قبليم بنويسم.

دقيقا نميدونم بايد از كجا شروع كنم .ولي كم كم سعي ميكنم از اول آشناييم با اولين و شايد آخرين عشقم براتون بنويسم


+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت0:6توسط محسن | |

توی يك ديوار سنگی
دو تا پنجره اسيرن
دو تا خسته دو تا تنها
يكيشون تو يكيشون من
ديوار از سنگه سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بي صدايي
به لباي خسته ي ما
نمي توني كه بجنبي
زير سنگيني ديوار
همه ي عشق من و تو
قصه هست قصه ي ديوار
هميشه فاصله بوده
بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزاي من و تو
راه دوري بين ما نيست
اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو
دست مهربون باده
ما بايد اسير بمونيم
زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه
تا رها بشيم مي ميريم
كاشكي اين ديوار خراب شه
من و تو با هم بميريم
توي يك دنياي ديگه

دستای همو بگيريم
شايد اونجا توی دل ها
درد بيزاری نباشه
ميون پنجره هاشون
ديگه ديواری نباشه

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت11:8توسط محسن | |


دل من می سوزد

که قنارها پربستند

که پر پاک پرستوهارا بشکستند

و کبوتر ها آه کبوترها را..........

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبح دمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

حمید مصدق

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت23:5توسط | |

نمیدانم به دارم یــا بــه بــــــارم

هزاران قصه ی نـــا گـــفته دارم

فقط یک جمله می گــویم برایت

در آوردی دمــــار از روزگـــــــارم

+نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت21:47توسط | |